مرصع

مرصع از خانه‌اشان تا شهر راه زیاد بود. ماهی یک بار با اسب می‌آمدند و گاه، با گاری‌های بسته به قاطر، که محصولات لنبی دامداران را بفروشند. شب جایی برای اطراق نداشتند، مگر همین منزل که مالکش با یکی از مالکین دام‌ها خویشاوندی دور داشت. که سال‌ها قبل برای درس خواندن به شهر رفته و […]

مرصع

از خانه‌اشان تا شهر راه زیاد بود. ماهی یک بار با اسب می‌آمدند و گاه، با گاری‌های بسته به قاطر، که محصولات لنبی دامداران را بفروشند. شب جایی برای اطراق نداشتند، مگر همین منزل که مالکش با یکی از مالکین دام‌ها خویشاوندی دور داشت. که سال‌ها قبل برای درس خواندن به شهر رفته و دیگر برنگشته بود. این بار اما همه چیز فرق داشت.
صدای محکم و پشت هم کوبه‌ی در که آمد، در آن نیمه شب بارانی زمستانی، اهل خانه خواب بودند. مرد خانه، کتش را روی سرش انداخت و تا جایی که می‌توانست، خم شد تا شلاق باران کمتر صورتش را بیازارد. در را که باز کرد ترسید. هر سه صورتهاشان را با شال پوشانده بودند و خیس از باران، دخترک را سر دست آورده بودند دم در. دخترک بیچاره مرتب، ناله می کرد و جیغ می‌کشید. شبیه کسی که جن زده شده است. پدر، عمو و یکی دیگر از مردان خانواده، قبل از تاریک شدن هوا راه افتاده بودند، تا بیاورندش شهر. که برسانندش به دکتری، بیمارستانی.
شرم و ترس در چشمهاشان سوسو می‌زد. مرد از جلوی در کنار رفت و دعوتشان کرد داخل. دراتاق میهمان که به اتاق وسطی معروف بود، کودک را روی یک رختخواب تمیز خواباندند. اهل خانه، ترسیده بودند از صدای فریادهای دختر، آن وقت شب. و آمده بودند ببینند، میهمان نیمه شبشان کیست، که این چنین غوغا راه انداخته. مادر قربان صدقه بچه‌ها رفت و بردشان به اتاق بغلی که دوباره بخوابند. و بعد از دقایقی با سینی چای و کمی نان و پنیر و مربای انجیر، برگشت، نزد میهامانان. این هم از آن رسم‌‌ها بود که فرقی نداشت میهمان چه ساعتی و با دعوت یا بی‌دعوت آمده باشد. هرساعتی، بساط پذیرایی براه بود. لباس‌های تمیز یکی از دخترانش را که همسن دخترک دوازده ساله بود، آورد، که لباس خیس را در بیاورند و خشکش کنند. سوی چراغ نفتی وسط اتاق را بیشتر کرد. از یکی از پسرها که بزرگتر بود و بیدار مانده بود، خواست نفت بیشتری در چراغ بریزد. باران نمی‌خواست تمام شود، انگار. آسمان و زمین، دست به دست داده بودند تا اوضاع را سخت‌تر کنند. توی راه چرخ گاری در رفته بود و سرتاپای هر سه مرد گلی بود. آن وقت شب، زیر آن باران نمی‌شد بساط آتش زیر حمام را برپا کرد. به هرکدام حوله‌ای دادند که خودشان را خشک کنند. ساق پیچ‌های پشمیشان را یکی‌یکی باز کردند و گذاشتند کنار بخاری وسط خانه تا خشک شود. شالهای دستباف پشم گوسفند را که باز کردند، اتاق پر شد از بوی نم پشم خیس و عرق مردانی خسته، که دخترک نحیفشان داشت از دست می رفت. تا بیمارستان پیاده، راه زیادی نبود. اما با آن وضعیت، بعد از یک روز کامل زیر باران بودن، تنها جایی که در شهر سراغ داشتند، همانجا بود. دختر باز هم جیغ کشید و مثل دیوانگان خندید. هر چه کردند، لقمه نانی، جرعه آبی به دهانش بگذارند، نشد. خسته بودند وگرسنه. زن از خدمتکاری که البته خاله صدایش می‌کردند و اختیاراتش از اعضای خانواده هم بیشتر بود، خواست غذایی مهیا کند. خودش هم به اتاق دیگر رفت تا از بین لباس‌های شوهرش چیزی پیدا کند و مردان بپوشند.
از دهان دخترک مدام کف بیرون می آمد و هر چند دقیقه، ناگهان، جیغ های ترسناک می‌کشید.
پدر به حرف آمد: داشت بازی می‌کرد جلوی خانه، دیده‌اید، همان جا که گاوها زمستان ها می‌چرند.
ناگهان خیال کن غیب شده باشد. مادرش پیدایش نمی‌کرد.
سابقه نداشت تنها از جلوی چشم من و مادرش دور شود. دو روزی بود رفته بودم ده بالا، برای بنایی. یک روز هم، طول کشید تا شیرعلی آمد دنبالم. بیچاره، نفسش بریده بود.
گفت: مرصع را سگ گاز گرفته. وقتی رسیدم، دختر پریچهره‌ی من، جواهر بابا، داشت، بغل مادرش پرپر می‌زد. شیرعلی را فرستادم دنبال فرمان و موسی، و بی پرس و جو راه افتادیم. شرمنده که این وقت شب و سرزده و دست خالی خوابتان را دزدیدیم.
مرد میزبان که نسبت خویشاوندی به کنار، میهمان‌نوازی، از گرمای نگاه ترسیده‌اش معلوم بود، گفت: مگر وقت تعارف است؟ دختر تو نه، دختر من، فرقش چیست. صبح سپیده بزند بچه را می‌بریم مریضخانه. حالا به طبیب زنگ نمی‌زنند بیاید مریض ببیند.‌
صبح دخترک را لای لحاف پیچید و بغل کرد و به بیمارستان برد. معاینه‌اش کردند و دارویی دادند و گفتند دوام نمی‌آورد. دیر آمده. راست می‌گفتند چهار روز گذشته بود، از گازگرفتگی. گفتند ظرف امروز و فردا تمام می‌کند ببریدش که اذیت نشوید.
همانطور که رفته بود همانطور برگشت. بچه را روی تختی گذاشت و به زنش گفت غذای خوب درست کنند.
هرچه از روز می‌گذشت، دخترک پرخاشگرتر و پرصداتر می‌شد. اجازه نمی‌داد کسی نزدیکش شود. دور اتاق می‌چرخید و آب دهانش را که آویزان می‌شد، با دست، به در و دیوار اتاق و هر که به سمتش می‌رفت پرتاب می‌کرد. نهار مفصلی تدارک دیدند، اما کسی اشتها نداشت. غروب دخترک بی‌حال شد و دیگر توان حرکت نداشت. چشمان زیبای بی فروغش را به سمتی چرخاند و زل زد به روبرو. پلک نمی زد اما آرام نفس می کشید. حالا همه از اتاق بیرون رفته بودند.
و زن میزبان کنار تختش نشسته بود و موهای خرمایی موج‌دار زیبایش را نوازش می‌کرد و اشک می‌ریخت. و به حال مادری که تا چند ساعت دیگر جسم بی‌جان دخترکش را خواهد دید، دل می‌سوزاند.
فردا صبح دو نفر آمدند که دیوارها را بشورند و ملحفه‌ها را بسوزانند.
دخترک را لای پتو پیچیدند و پشت گاری گذاشتند. سر بیجانش روی پای پدر بود و از اشک‌هایش خیس می‌شد.

هدی قلی پور (هدی میرزا)

به وقت شامگاه پانزده آذر نود و نه

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز