چاهی در تپه زباله‌های گذشته

چاه زباله‌های گذشته روح سپید پوش عزیز دیروقت شب که به سرم زده بود، همه آنچه برایم در این ده سال اتفاق افتاده است، مرور کنم. یاد یکی از خاله‌های بابا افتادم که تا زمان مرگش عادت داشت هرروز سر یک ساعت مشخص زنگ بزند و از همه دنیا بد بگوید. مادربزرگ فقط گوش می‌کرد […]

چاه زباله‌های گذشته

روح سپید پوش عزیز

دیروقت شب که به سرم زده بود، همه آنچه برایم در این ده سال اتفاق افتاده است، مرور کنم. یاد یکی از خاله‌های بابا افتادم که تا زمان مرگش عادت داشت هرروز سر یک ساعت مشخص زنگ بزند و از همه دنیا بد بگوید. مادربزرگ فقط گوش می‌کرد و او را به خویشتن‌داری دعوت می‌کرد. ما فقط وقت‌هایی که مادربزرگ، ایران نبود، از شر اشغال بودن یک ساعته‌ی تلفن، بین ساعت ده تا یازده صبح در امان بودیم. بابا می‎گفت این عادت را از جوانی داشته. از زمانی‌ که هنوز همه خانه‌ها، تلفن نداشتند. آخرین بچه‌اش را بغل می‌کرد و می‌رفت روی ایوان خانه پدربزرگ می‌نشست و از زمین و زمان بد می‌گفت. آن موقع هم مادربزرگ فقط از سرشرم و به رسم میهمان‌‌داری به حرف‌هایش گوش می‌داد.

پِشو زدن ممنوع
بعد از این یادآوری، با کمی بغض و کمی لبخند، با خود گفتم چه کاریست که بنشینم در گذشته کنکاش کنم. به قول مادربزرگ خدابیامرز، سطل گذشته را هم‌زدن، جز در آوردن بوی گند فایده ندارد. در مازندرانی به کنکاش بیهوده می‌گویند “پِشوزدن“.

ما به اصطلاح آدم‌ها، سال‌های زیادی از عمرمان را در پشوزدنِ گذشته، هدر می‌دهیم. بجای تلاش در لحظه و امید به آینده.
خیلی ‌زیاد مطالبی می‌خوانیم که این حرف‌ها را در قالب جملات گوهربار به خوردمان می‌دهند. اما قبول دارید، که حرف‌های مادربزرگ‌ها یک چیز دیگریست؟
مادربزرگ می‌گفت: گذشته اگر تلخ باشد، و تو هر لحظه در آن سیر کنی، مثل این است که در یک تپه از زباله، به دنبال چیزی بگردی.
هرچه بیشتر بگردی بیشتر آلوده می‌شوی. بیشتر در کثافات غرق، و از زمان حال دور می‌شوی. مثل اینست که روی تپه‌ای را بکنی و خود را درون یک چاه از زباله مدفون کنی. یاد تپه دست‌ساز، معروف شهر افتادم که می‌گفتند زمان نادرشاه یا شاه عباس، یکی از مخازن گنجینه پنهان بوده و در عین حال برای دیده‌بانی استفاده می‌شده. راست یا دروغ، افسانه یا واقعیت، اولین باری که با کلی زحمت به بالایش رسیدم، با یک چاه عمیق که در طی سالیان، به قصد دزدیدن همان گنج حفر شده بود، مواجه شدم. یک‌چاه عنیق خالی که می‌گفتند تا کنون کسی موفق به پیدا کردن گنج در آن نشده.

دقیقا مثل کسانی که خود را به زحمت می‌اندازند تا در تپه گدشته خود یک‌چاه عمیق حفر کنند به قصد پیدا کردن چیزی به باور خودشان گرانبها. احتمالا دلیلی برای مشکلات یا حال بد امروز خود. یا شاید مقصری برای خراب کردن همه کاسه کوزه‌ها به سرش.
مادربزرگ، زن رنج دیده‌ای بود. داغ جوان دیده بود. آن‌هم نه یک‌بار. در میان سالی وقتی به تعبیر زمانی امروزه، هنوز جوان محسوب می‌شد، بیوه شده بود و زندگی‌اش دستخوش تغییراتی شدید. اما صبر بی‌نهایتی داشت و همیشه می‌گفت به عشق شما زنده‌ام. هرگز کسی را برای اتفاقاتی که در زندگی حادث شد، سرزنش نکرد و برخلاف خیلی‌ها به زمین و زمان فحش نداد. حتی مسببین آن شرایط از نظر دیگران، دردناک را عمیقا بخشید.

خود بدبخت پنداری نکنیم

این خیلی خوب است که کسی با وجود آن همه داغ دیدن، به جای همیشه رخت سیاه به تن کردن و عزاداری برای رفتگان و کام دیگران را تلخ کردن، به عشق ماندگان، زندگی کند.
من از او یاد گرفتم، لازم نیست هر لحظه دنبال دلیل و چرای اتقافات بگردم و خود را بدبخت تصور کنم، چون بخشی ازداشته‌هایم از من گرفته شده است.
اینکه می گویم نباید دنبال چرا بگردم، معنیش این نیست که نخواهم دلیل و هدف بودنم را بدانم.
اتفاقا هر روز باید از خود پرسید.

چرا من اینجا هستم

در همین نقطه‌ایکه هستم، هدف از خلقتم چیست و رسالتم به چه ختم می‌شود؟
این‌ها سوالاتیست که همواره از خود می‌پرسم. یک بار پدر گفته بود، بعضی آدم‌ها از یک درِ دنیا می‌آیند و از یک در دیگر، می‌روند. نه کاری به کسی دارند، نه کاری برای کسی می‌کنند. اما شما بدانید برای چه به این دنیا آمده‌اید. بدانید کارتان با بقیه چیست و باید برای دیگران چه کنید.

حالا که دارم کتاب کافه‌ای بنام چرا، را می‌خوانم، بیشتر می‌فهمم که این حرف پدر، یعنی چه. او هم در تمام لحظات و داغی که مادر بزرگ ‌کشید شریک است. و خوب می‌شود فهمید این صبر عجیب را از مادرش به ارث برده. همین باعث می‌شود به گفته‌اش به عنوان یک انسان شریف صبور احترام بگذارم نه صرفا به عنوان پدر.
 چرا آمده‌ام، آمدنم بهره چه بود؟

این، سوالی بس عظیم و پیدا کردن پاسخش به معنی رسیدن به هر آن چیزیست که یک انسان واقعی به آن دست می‌یابد. اینکه گفتم ما به اصطلاح، آدم‌ها برای همین بود. خیلی از ما هنوز آدم واقعی نشده‌ایم. چون هنوز نمی‌دانیم کجای این جهان هستی قرار داریم. و به جای اندیشیدن در حال، خود را با گذشته آلوده می‌کنیم.
و تصور کنید اگر قرار بود از جملات مادربزرگ در مورد گذشته، نقاشی کشید. کسی که خود را در چاه زباله‌ی، گذشته، مدفون کرده، یک انسان ژولیده وچرک وبدبو خواهد بود. که اگر هم به شکلی راهی به بیرون پیدا کند، کسی حاضر به معاشرت و تحملش نخواهد شد. مگر اینکه خود را شسته و آراسته و خوشبو کند. تا به دیگران ثابت شود، او دیگر آلوده نیست. بیرون از آن نقاشی، آن ظاهر زشت و بوی بد، همان اثر افکار منفی ما بر هاله انرژی‌ای است، که از از ما به جهان اطرافمان ساطع می‌شود.

برای همین است که مردم از افرادی که مرتب در حال بدگویی از دیگران یا گله و شکایت از گذشته هستند دوری می‌کنند. این افراد حتی اگر در جمع غریبه‌ای قرار گیرند، انرژی مثبتی از خود منتشر نمی‌کنند.

حسادت و بخل مانع زندگی شاد
اغلب این شکل انسان‌ها تبدیل به افرادی حسود و تا حدی بخیل می‌شوند. که تحمل کوچک‌ترین خوشی دیگران را ندارند. چون همیشه خودرا مغبون و مغموم می‌شمارند.
مادربزرگ می‌گفت: که نباید به داشته‌های کسی حسادت ورزید و باید در دل شکرگزار بود. هروقت کسی چیزی می‌خرید یا جماعتی به خوشی گرد هم می‌آمدند عمیقا لذت می‌برد و خداراشکر می‌کرد. حتی اگر به ظاهر، نصیبی شخصی از آن همه نمی‌برد. اما می‌گفت: اگر همسایه آدم در رفاه باشد، امنیت محل بیشتر می‌شود. رفاه بیشتر شود، مردم محل بچه‌هایشان را می‌فرستند دنبال درس و دانشگاه، فرهنگشان بالاتر می‌رود آرامششان بیشتر می‌شود.کل محل شاد‌تر می‌شود. می‌گفت چه فرقی دارد ما داشته باشیم یا بقیه؟ اگر بقیه شاد باشند به شادی توغبطه نمی‌خورند. و اگر روابط خانواده‌ها خوب باشد، تلاش در خراب کردن احوال بقیه نمی‌کنند. راست می‌گفت.

با تخریب دیگران برای ساختن خود راه به جایی نمی‌برید

خیلی از افراد به خاطر ماندن در گذشته، به جای تلاش برای بدست آوردن نداشته‌های خود، سعی می‌کنند، وقت خود را برای تخریب داشته‌های دیگران بگذارند. بچه که بودم، من و یکی دیگر از دختران خانواده، هر یک، گردنبند زیبایی از مادربزرگ هدیه گرفتیم. درواقع سهم مادرانمان از سوغاتی‌های یک سفر به لطف خودشان، به ما پیشکش شد. به دلیلی که به خاطر ندارم یا از سر بازیگوشی، آن دیگری، گردنبند خود را آن‌قدر کشید که پاره شد. ساعتی بعد، در حالتی ناباورانه، به سمت من حمله کرد و گردنبندم را کشید و پاره کرد. زیباییش آنچنان شگفت زده‌ام کرده بود که همه جزئیاتش، کاملا بخاطرم مانده. ترکیبی از مهره‌های مروارید طبیعی به شکل اشک و گندم کبود و سه ردیف زنجیر طلای سفید.

آن زمان من یک کودک شش ساله، بودم و تا سال‌ها نمی‌فهمیدم چرا یک نفر باید گردنبند مرا پاره کند، فقط چون گردنبند خودش را از دست داده.
بعدها وقتی نوجوان بودیم، آن دختر به من گفت: نمی‌توانست تحمل کند، در حالیکه او گردنبند خود را ازدست داده، مال مرا در گردنم ببیند.

این یک مثال ومصداق ساده از گفته‌های مادربزرگ، در بعدی کوچک و‌ نه چندان مهم از زندگی بود. اما هستند افرادی که در ابعاد بزرگ‌تر و مهم‌تر زندگی با همین دیدگاه کودکانه، خود را به کودک نابالغ و حسود یا هیجان‌زده‌ی وجودشان می‌سپارند. طوری که فارغ از بحث کارما ودارما و بومرنگی بودن عمل انسان، می‌توانند، با رفتار و افکار خود، آسیب جدی به بقیه وارد کنند.

خیلی از افراد وقتی فرد ثروتمندی را می‌بینند، بدور از انصاف سعی در زیر سوال بردن شرافتش دارند. آن‌هایی هم که به اندازه کافی آشنا هستند، که منشا ثروت را بدانند، و نتوانند پاک‌دستی فرد را زیر سوال ببرند، سعی می‌کنند او را فردی خوش‌شانس معرفی کنند. که به صرف خوش‌شانسی به آن موقعیت دست یافته است. یا در مورد تحصیلات عالی افراد، بارها شنیده‌ایم که می‌گویند من هم اگر آن امکانات را داشتم فلان کار را می‌کردم.
نمی‌خواهم منکر بی‌عدالتی وکمبود ها باشم اما آیا هیچ راهی برای پیشرفت به غیر از به زیر کشیدن شخصیت و جایگاه دیگران وجود ندارد؟

با ماندن در چاه زباله گذشته با نبخشیدن و نگذشتن چه چیز بدست خواهیم آورد؟

آیا می‌توانیم با به زیرکشیدن دیگران، خود را در حالیکه توانایی و قدرت لازم نداریم به بالا برسانیم؟

دنبال مقصر گشتن و پیدا کردنش چه دردی دوا می‌کند؟ آیا وقت وزمان هدر رفته به راحتی باز‌ می‌گردد؟

به هر دلیلی که هر اتفاق بدی را درگذشته تجربه کرده باشیم باید یادمان باشد، گذشته ما هرچه بوده آن فردی که امروز هستیم ساخته است. و اگر الان احساس خوبی نسبت به خود نداریم، تنها تغییر جهت و مسیر و درس گرفتن از گذشته می‌تواند حالمان را خوب کند.

بهتر است خود را از همه زشتی‌ها بشوییم و آماده تغییر باشیم

هدی قلی پور

چهارده آذر نود و نه

یک عصر نیمه افتابی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز