دختر افغان میدان تجریش

  اواسط پاییز ۹۰ یا ۹۱ یک غروب خیلی سرد با سوز برف بود. با یکی از دوستانم رفته بودیم تجریش. یادم نیست چرا و قبل و بعدش کجا رفتیم. دور میدانک سمت امام‌زاده صالح، همانجا که معمولا دست فروشها بساط می‌کنند یک‌ دختر زیبای افغان فال می‌فروخت. اصرار کرد فال بخریم. به قول سینا […]

 

اواسط پاییز ۹۰ یا ۹۱ یک غروب خیلی سرد با سوز برف بود. با یکی از دوستانم رفته بودیم تجریش. یادم نیست چرا و قبل و بعدش کجا رفتیم. دور میدانک سمت امام‌زاده صالح، همانجا که معمولا دست فروشها بساط می‌کنند یک‌ دختر زیبای افغان فال می‌فروخت.
اصرار کرد فال بخریم. به قول سینا قیافه‌ام شبیه آنهایست که زود گول می‌خورند، این‌جور بچه‌ها کار سختی ندارند برای قانع کردنم. ایستادم، دوستم گفت برویم سرد است. گفتم بیا چیزی بدهم لااقل تنش گرم شود در این سرما.
همراهم کلوچه داشتم و شکلات، به سمتش گرفتم.

گفتم: اگر دوست داری بردار. برق نگاهش، زیبا بود گفتم: سردت نیست اینجا نشستی؟ تکه مقوایی که رویش نشسته بود نشان داد و گفت: نه خوبه این هست. عادت دارم الان میرم مترو گرم می‌شم.
گفت: خاله پولامو میشماری؟مقوا را بالا زد و دسته اسکانس‌ها را به سمتم گرفت.
شمردم. صدو بیست و دو یا سه هزارتومان. شاید یکم بیشتر. با دوستم با تعجب و خنده به هم ‌نگاه کردیم.
دوستم به شوخی گفت: خاک‌تو سرمون از توی وکیل و من مهندس بیشتر درمیاره.

وقتی فهمید وکیلم خیلی ذوق کرد. گفت: خاله باهم عکس بگیریم؟ دوستم ازمان عکس گرفت. اصلا نمی‌دانم آن عکس چه شد. اسم دخترک‌ خیلی زیبا بود. و تلفظش سخت. معنایی شبیه نور و روشنایی و ازین چیزها داشت و زود یادم رفت. اما چهره زیبا، و سرزندگی‌اش، تا همیشه در ذهنم‌ماند. وقتی کنارش نشستم که حرف بزنیم، چند نفر دیگر زن و مرد دورمان جمع شدند. ازش سوالاتی می‌پرسیدند و می‌خواستند عکس بگیرند….پشتش را کرد بهشان و با اخم ‌گفت من فقط با این خاله حرف میزنم و عکس می‌گیرم .دوستم می‌خندید و می‌گفت عاشقت شده.
بماند که این مردمان عجیب چرا تا یکی به کسی توجه نکند تحویلش نمی‌گیرند بماند که آن دخترک ‌چقدر باهوش بود و بماند که چه حیف از آن همه زیبایی و هوش و آن نشاط دخترانه‌ی یک دختر هشت ساله که باید بین راه تجریش و شهر ری در خیابان ومترو ‌تلف می‌شد. گفتیم دیروقته چرا نمیری؟ گفت باید یکم دیگه کار کنم. گفتم پولارو چه می‌کنی گفت: اینارو میدم مامان و بابا. خرج خونه میشه اما تو مترو هرچی دربیاد مال خودمه. ‌اما اونام ‌می‌دم بابا. مامان با پول‌های من چند ماه قبل ششصد تومن ‌به داییم قرض داده.
گفتم: کی میری خونه؟ بعد کی درس میخونی؟

یک ساعت تو مترو کار می‌کنم. ‌ساعت هشت‌ و نیم ‌میرم خونه. بغل بابا جونم میخوابم. عاشقشم. بابام خیلی زحمت می‌کشه. خستست، گناه داره. گله داشت دامداری…گله می‌دونی چیه؟ جنگ شدید شد. اومدیم ایران. وضعمون که بد نبود. الانم بد نیستا…مامان بابا و آبجی و داداشم خیلی خوبن. بعضی وقتا آبجیم میاد مترو من نمیذارم بیاد تو خیابون.

عاشقانه از خانواده‌اش حرف می زد. گویی تحمل همین ساعات دوری روزانه هم برایش سخت است.
پرسیدم، چرا اعتماد کردی من پولاتو بشمرم؟ اگر کسی پولاتو بدزده چی؟ گفت خاله تو مهربونی معلومه دزدی نمی‌کنی. من زرنگم می‌دونم نمیشه به هرکسی اعتماد کرد.
تو دوران زندگی در تهران از این دست بچه‌های به اصطلاح کار زیاد دیدم. با بعضی ها حرف می‌زدم، بیشتر آن‌هایی که هر روز می‌دیدم. اما او که هرچقدر تلاش کردم، اسمش را به خاطر نیاوردم، استثنایی بود. بینهایت زیبا و باهوش و خوش زبان. درست مثل دختری که در خانواده ای تحصیلکرده و خاص، تعلیم دیده باشد. با صدایی قوی و اما کودکانه، نه در چشمانش التماسی بود نه در صدایش منت کشی و خواهش. فال می‌فروخت و سرش بالا بود. بعد از آن تا مدت‌ها شاید بیشتر از یکسال، هربار می‌رفتم تجریش چشم ‌می‌چرخاندم شاید ببینمش که گوشه ای نشسته باشد، روی تکه مقوایی و به کسی می‌گوید خاله عموووو
و رهگدرانی که بی‌تفاوت رد می‌شوند و فقط نگاهش می‌کنند. اما هرگز ندیدمش. هنوز هم دلم می‌خواهد بدانم سرنوشتش چه شد. هفده، هجده ساله باید باشد. اگر شوهرش نداده باشند. اگر برش نگردانده باشند به افغانستان ، اگر بلایی سرش نیامده باشد. صدایش را در گوشم حس می‌شنوم که می‌گفت: خاله اینا که اینجا ایستادن آدمای بدین. دیدن تو اومدی اینجا داری با من حرف می‌زنی، می‌خوان اداتو در بیارن. من‌ با هیچکس دیگه حرف نمیزنم…

تمام مسیر آن شب سرد که دست‌هایمان با دستکش هم یخ می‌زد، با دوستم به سرنوشت و آینده‌اش فکر می‌کردیم. نگران از اینکه این دختر زیبا اگر مورد تجاوز قرار بگیرد چه خواهد شد، به دوستم گفتم فکر می‌کنی یه روزی زندگیش عوض می‌شه؟ بهتر از این که هست؟ دوستم ‌گفت: دختر باهوشیه معلومه از پس خودش بر میاد. نمیذاره کسی نزدیکش بشه. بلده ازخودش دفاع کنه. و من فکر کردم چه دخترانی که در این دنیا به جای مدرسه، حالا در گوشه زندان، سینه قبرستان یا خانه شوهر تلف می‌شوند. فقط چون عده‌ای سر خود را به جنگی گرم کرده اند که اثرش سرد شدن تن زندگیست.

مطالب مرتبط

یک پاسخ به “دختر افغان میدان تجریش”

  1. Avatar مرتضی قنبری گفت:

    خیلی زیبا بود . الان استوری رو دیدم یه تیکه شو خوندم جذبم کرد اولین یاره اومدم توی سایتتون .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز