بچه دیو مهربون درون من

  دوره دبیرستان ما، تازه بحث نظام جدید داغ شده بود. یکی از افتخارات بچه‌های درسخون، رفتن به رشته ریاضی بود. دبیرستان ما هم که جز ریاضی و تجربی نداشت. رفتم ریاضی و باقی قضایا … اما مادرم خیلی نرم و مهربون و بدون زور و خونریزی مجبورم کرد کنکور رشته انسانی شرکت کنم. بماند […]

 

دوره دبیرستان ما، تازه بحث نظام جدید داغ شده بود. یکی از افتخارات بچه‌های درسخون، رفتن به رشته ریاضی بود.

دبیرستان ما هم که جز ریاضی و تجربی نداشت.
رفتم ریاضی و باقی قضایا …

اما مادرم خیلی نرم و مهربون و بدون زور و خونریزی مجبورم کرد کنکور رشته انسانی شرکت کنم.
بماند هنوزم نمی‌فهمم چجوری قانع شدم.

خلاف میلم، حقوق قبول شدم.

اینم نفهمیدم چجوری…خدا زیادی بهم لطف داشت. تو دانشگاه به رشتم علاقمند شدم ولی هنوز برای انتخاب وکالت بعنوان شغلم مردد بودم. مثل زن و شوهرایی که بعد عقد و به‌مرور و به گمان اشتباه بقیه عاشق می‌شن، اما ته دلشون ناراضین یا مردد. از یکی از اساتیدم پرسیدم استاد من با درآمد وکالت مشکل دارم.شبهه داره.

استاد فقه بود و خودش وکیل. گفت چه شبهه‌ای دخترم، درصد داره و تعرفه قانونی کارتو می‌کنی پولتو می‌گیری.

قانع نشدم.

بعد لیسانس برنامه‌ای برای آزمونهای مرتبط با حقوق نچیدم. یه چندماهی رفتم یه دوره فنی حرفه‌ای که معماری و طراحی داخلی یاد بگیرم. با یه مشاور صحبت کردم و خلاصه همه چی جفت و جور که سال بعد امتحان معماری یا شهرسازی بدم.

مشاورم گفته بود می‌تونی جز بهترین‌های استان بشی. اما به اصرار خانواده، در آزمون وکالت وارشد حقوق شرکت کردم. اصلا برای پدر مادرم انگار زمان تموم می‌شد اگر من درس نمی‌خوندم و ارشد و دکترا رو قبل از سی‌سالگی نمی‌گرفتم.

بابا می‌گفت زن باید دکتراشو تا قبل ازدواج بگیره که بعدا مثل فلانی شوهرو بچه‌هاش اسیر نشن.

یه چندتا فلانی تو خانواده ما هستن، که الان استاد فلان دانشگاه‌های معروفن و برای خودشون کلی برو بیا دارن. اما از نظر بقیه به ‌هرحال شوهراشون خیلی فداکاری کردن. بچه‌هاشونم راحت بزرگ نشدن.

حالا نمی‌دونم مادرای درس نخونده و خونه‌دار چه گلی به سر بچه‌هاشون زدن؟

خلاصه که مثل اغلب پدر و مادرهای اون نسل پدرو مادر من هم، نذاشتن دهه سوم زندگی، راحتی و رهایی که دلم می‌خواد تجربه کنم.
اون سال برای امتحان نخونده بودم ولی قبول شدم. گرایشم بین الملل بود وهیچ ربطی به آزمون وکالت نداشت.

اونقدی که بقیه ذوق می‌کردن ازاینکه من هم کارآموز بودم، هم‌ کارشناسی ارشد می‌خوندم، خودم احساسی نداشتم. دانشگاه که می‌رفتم همکلاسی‌هام می‌گفتن خوشبحالت وکیلی. بین وکلا که بودم می‌گفتن خوش بحالت ارشد هم می‌خونی …اون قیف برعکس آزمونهای نسل ما در زمینه وکالت و ارشد حقوق، صدق نمی‌کرد. کلا یه قطره چکان بود که بزور ازش رد می‌شدیم ..نه وارد شدن آسون بود نه خارج شدن.
خلاصه که یه جریان اجباری از زمان کنکور لیسانس تا انتخاب رشته علاوه بر سیستم آموزشی غلط، از طرف خانواده، بهم تحمیل شده بود و من فقط بخاطر اینکه عادت کرده بودم بد نباشم، خوب بودم.
می‌دونین چی می‌خوام بگم؟
یعنی من عادت کرده بودم بد نباشم.
به قول زهرا خود کنترلگری شدید.
من مجبور بودم اونی‌که در من غوغا می‌کرد رو به بند بکشم، به اجبار دیگران.
یه دیو مهربون پنج شش ساله که تو وجود من و همنسلام هست، و اتفاقا یه زمانی بزرگترها، می‌پرستیدنش، ولی بخاطر حرف مردم به زنجیر کشیدنش.
اتفاقی که برای اغلب ماها، بخصوص دخترها افتاد.
دختر خوب و نازنینی که باید فرشته روی زمین باشه. حالا اینکه هرچند وقت درمیون ازاین دست حرفها می‌زنم، غر زدنو تخلیه چاه احساسات منفی نیست. چون من از تک تک روزهای زندگیم درس‌هایی گرفتم که حتی اگر الان قلبمو به درد بیاره به نظرم ارزششو داشته.

بیشتر این خود افشایی‌ها برای اینه که جوونترهایی که این داستان‌‌ها رو می‌خونن بدونن زندگی اون‌جوری که پدرها و مادرها و مردم بخوان رقم نمی‌خوره. نباید بخاطر دیگران زندگی کرد.

من به خاطر خستگی روحی ناشی از اجبار به درس خوندن وکار کردن، قید دکترا رو زدم. روحم طغیان کرده بود و حتی در مطالعه یک کتاب ساده درسی‌ مقاومت نشون می‌داد.

ولی زمانی ناگهان، تصمیم گرفتم یه گرایش دیگه ارشد بخونم. بدون اینکه حتی به خانوادم‌ بگم. درست زمانی‌ که فکر کردم زندگی من و سرنوشتم به کسی ربطی نداره. احتمالا اگر بیماریم پیش نمی‌اومد هنوزم کسی ازش باخبر نمی‌شد.

پدر و مادرها گاهی فراموش می‌کنن قدرتی فراتر از اراده انسانی اونها، تصمیم گیرنده هست. جبرو اختیار ما چیزی ماورای تصورات وتفکرات زمینی ماست. و هیج اجباری درنهایت به نتیجه نمی‌رسه.

دیشب با حدیث و زهرا حرف می‌زدیم. دوتا دوست که دست برقضا، یکی از دانشگاه‌هام نقطه مشترک جدیدمونه. جدای از سن و سال و خط مشی و دیدگاه و …

گفتم سه سال گذشته، همه خاطرات من تحت تاثیر سرطان شکل گرفته و من به هرسوالی روراست جواب بدم، یه چیزی از سرطان توشه.
و برای همین، از اینکه کسی فکر کنه درحال غر زدن یا جلب توجه و ترحمم می‌ترسم.
چیزی که هرگز نخواستم و در دوره درمان باهاش مواجه نشدم ترحم بود. همه از سر عشق یا وظیفه کاری و احترام بهم لطف کردن. ومن هم هرگز غر نزدم مگر برای بازگویی واقعیت درمان برای کسب تجربه دیگران.

رو همین حساب، تا ماه‌ها تو گروه‌های غریبه‌ای که عضوشون می‌شدم، هیچی از خودم ‌نمی‌گفتم حتی اسم پیجمو عوض کردم.
دیشب وقتی فهمیدم بچه‌ها، گفتن اصلا، چنین حسی نگرفتن و برعکس، اون دیو رو کشف کردن و دوسش دارن، خیلی ذوق کردم.
می‌دونم خیلی‌هاتون متوجه حرفم شدین.

همه پدرمادرا اون دیو بچه‌ی آزاد و رها رو، عاشقانه دوست دارن، ولی از یه سنی، مجبورش می‌کنن برده اجتماع بشه.
ماها برده‌های مدرن و با کلاسی هستیم، که خیلی‌ها، آرزو دارن جای ما باشن.
فارغ از همه موفقیتهای ظاهری و باطنی، یه چیزی ازما سلب شد و اون رهایی بود.

حالا اون دیو بچه، دلش می‌خواد یک ماه بره یه جایی که نه غرغرِ دلار گرون شد، نفت ارزون، بشنوه، نه اخبار کرونا، نه قیمت مرغ و گوشت رو بدونه. براشم مهم نباشه کارت سوخت نداره و تعرفه اینترنت اونقدر بالا رفته که ماهی فلان‌قدر پول نت همراه می‌ده.

چندتا شونه تخم مرغ و یک کیسه سیب‌زمینی وچند تا تیکه پنیر و البته چای و دارچین ویکم قند، هم سیرش می‌کنه…

دلش میخواد بره یه جایی که سکوتشو جز صدای پرنده‌ها و پیچش باد لای برگ درختا بهم نزنه. نهایت ترسش از زوزه گرگهای باشه که خیلی دورتر بالای کوه‌ها همدیگرو صدا می‌کنن.

پ.ن. ۱: این حرفها هیچ ربطی به عدم رضایت از زندگی نداره.
علی رغم همه مشکلات معمول وغیر معمول، من‌ اصولا وگاهی ساده لوحانه، از زندگی راضیم.
چون هرآنچه از دوست رسد نیکوست.

پ.ن.۲: غر زدن و خشم‌های مقطعی زاییده ذهن و جسمه و به دل راه نداره.
پی نوشتتر: دیو درون بشدت هوس سفر طولانی داره…
از معدود آرزوهای بچگی که براش اقدامی نکردم تا حالا و قصد دارم بزودی بهش جامه عمل بپوشونم.

دیو درونتون رو بیدار کنین. زندگی قشنگتر می‌شه.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز