ته کوچه بی ته

بچه که بودیم، کوچه‌ای بود نزدیک خانه قدیمیمان. قبل ازاولین باری که بروم تا تهش، فکر می‌کردم ته ندارد. و از بس باریک است مردم بهم میخورند به وقت آمدورفت. سالها از آن کوچه، که سر راهمان به خانه پدربزرگ قرار داشت رد می‌شدیم و من هیچ وقت نخواستم تهش را ببینم. یک ترس داشتم […]

بچه که بودیم، کوچه‌ای بود نزدیک خانه قدیمیمان.

قبل ازاولین باری که بروم تا تهش، فکر می‌کردم ته ندارد. و از بس باریک است مردم بهم میخورند به وقت آمدورفت.

سالها از آن کوچه، که سر راهمان به خانه پدربزرگ قرار داشت رد می‌شدیم و من هیچ وقت نخواستم تهش را ببینم.

یک ترس داشتم از انتهای آن کوچه را دیدن، در آن خردسالی.

بزرگتر که شده بودم غروب چهل‌و‌هشتم که مادر شله‌زرد پزان داشت، شله زردها را می.ریختند توی کاسه‌های سفید گل‌سرخی و رویش دارچین و بادام می‌ریختیم و می‌گذاشتیم توی سینی استیل‌ و می‌بردیم برای همسایه‌های دورتر که خودشان نمی‌آمدند خانه.

ته آن کوچه را اما، بازهم نرفته بودم تا وقتی با دختری از خانه‌ای در همان کوچه دوست شدم.
خانه‌اشان ته ته ته کوچه بود.

آخرین خانه.
ما چهارتا بودیم که هر روز غروب دوچرخه‌هامان را می‌گرفتیم و تا خیابانهای امن اطراف می‌رفتیم.

گاهی یک چند نفری از دخترهای خانه‌های دورتر به ما ملحق می‌شدند اما اصلمان همان چهار نفر بود. ما هیچ صمیمیت خاصی باهم نداشتیم. پدرهامان رفاقت یا سلام‌و‌‌علیکی درجوانی داشتند ونه بیشتر. همسایه‌هایی بودیم که هرکدام درکوچه‌هایی مجزا، که الان که فکر می‌کنم راس یک متوازی‌الاضلاع را تشکیل می‌دادند، خانه داشتیم.

نمی‌دانم اولش چطور شروع شد، ولی تقریبا هرروز غروب بخصوص تابستانها، دوچرخه‌ها را بر می‌داشتیم و یک نقطه‌ای از‌خیابان هم‌را می‌دیدیم.

حتی ساعتش را هم ‌هماهنگ نمی‌کردیم ولی هماهنگ بودیم‌.

این دوچرخه سواری ۴نفره، تا پایان دوره راهنمایی ادامه داشت. تا زمانیکه خانواده یکیمان از محل برود و آن یکی برود قاطی بزرگترها. و بازی شبهای تابستان من بشود بدمینتون و هم‌پای دوچرخه سواریم کسی دیگر.

دوتایمان درسخوان و بچه زرنگ بودیم و دوتا کم‌تر اهل حساب وکتاب و مدرسه یکیشان که دختر زیبایی هم بود، خیلی زود رفت به دنیای بزرگترها و خطمان جدا شد از هم.

شاید فقط در حد سلام و احوال‌پرسی اگر جایی هم‌را می‌دیدیم.
یکی دیگرمان درس نخوان بود و پدرش معلم. یک مغازه کوچک، دم درشان داشتند که بعد از بازنشستگی آنجا را می‌گرداند و کمک خرجش بود.

هربار به مغازه‌اش می‌رفتم وضعیت نمره‌هایم را می‌پرسید و احسنت و بارکلا بود که ردیف می‌کرد و البته از وضعیت درس دخترش گله.
تا دوره ابتدایی ته همان کوچه که فکر می‌کردم ته ندارد هر از چندگاهی دختر پسری، فارغ از جنسیت، گل کوچک و وسطی بازی می‌کردیم. یادم نمی آید یارگیری چطور بود. یک پسر لوس بود، بینمان که همان موقع هم اوغمان می‌گرفت از رفتارهایش ولی آن وقتها آدم به خاطر این چیزها قواعد بازی را نمی‌شکست.
یکبار توپمان به حیاط یکی از همسایه ها پرت شد. از آن خانه‌ها که برای همه مرموز بود و همه از صاحبش که پیرزنی به ظاهر بد اخلاق بود می‌ترسیدیم.
شوهرش در جوانی با چند بچه ولش کرده بود و رفته بود سراغ زنی خیلی جوانتر.

از آن آدم‌های پولدار شهر بود که اسمش را باید با تریلی بکشند ولی بچه های این خانم، هیچ نصیبی نبرده بودند از آن همه ثروت واسم‌ورسم پدر.
زندگی آدمها را بداخلاق می‌کند گاهی. ما که آن وقتها نمی‌دانستیم چرایش را. توپ که پر کشید به خانه مرموز با در کوچک آبی، سمت چپ کوچه بی‌ته،
ناگهان همه میخکوب شدیم. ایستادیم و ناخوداگاه دست همه‌مان به سمت دهانمان رفت. ازآن حرکات که بچه‌ها وقتی خطایی می‌کنند خود را پشتش پنهان می‌کنند.
به یکی از دخترها گفتم برویم توپ را بیاوریم، گفت من می‌ترسم. اسم همان پسر لوس را آورد و گفت با فلانی برو.
با فلانی رفتیم و با ترس در زدیم.
دیدن داخل آن خانه آرزوی همه بود. پیرزن با سروصدا و غرولند آمد و در را گشود. در کوچک آبی تیره با صدا باز شد. پنج پله در را به حیاط کوچک پر از گل وصل می‌کرد.
سرکشیدیم به داخل حیاط قبل از اینکه حرفی بزند.

از آن چهره اخم آلود سیه چرده پر ازخطهای عمیقی که جای پای زندگی بود، چیز بیشتری به خاطر ندارم جز پیرهن گلدار با زمینه احتمالا تیره، یک دندان طلا، و روسری که لچکی بسته بود و گوشها وگردنش پیدا بود و گوشواره منات که مد هم‌نسلانش بود.
وقتی در کامل گشوده شد، من که عاشق دیون حیاطهای با شکل متفاوت بودم، همان ابتدا، دلم ضعف رفت برای باغچه ای چهارخانه. که وقتی برای گرفتن توپ به داخل رفتیم مثل یک دشت ذرت، گلهایش که قدشان از سرمان بالاتر بود، در بر گرفتمان.

آن ‌همه گل آنجا. حیاط خیلی بزرگی نبود و به نظرم همین قشنگش می‌کرد. اینکه درهمان فضای کوچک آن همه گل رز رنگارنگ و گلهای تابستانی دیگر غرقمان کرده بودند. آن ثانیه ها برای من اندازه ساعتها خاطره باقی گذاشت.
حالا این ‌روزها بعد سالها، چیزی که مرا یاد کودکی و نوجوانیم انداخت، بچه‌هایی هستند که، در کوچه پشت خانه فوتبال می‌کنند، و توپشان می‌افتد توی حیاط. زنگ در پشتی را می‌زنند، و اگر باز نکنیم با ترس و‌لرز، حیاط را دور می‌زنند و زنگ در جلو را به‌صدا در می‌آورند.

هربار که از سرو صداهاشان و اینکه بخاطر ضربه‌هایی که با توپ، به دیوار می‌زنند، سگها چقدر عصبانی می‌شوند، کلافه می‌شوم. می‌گویم ما‌ هم ازهمین سر‌وصدا‌ها داشتیم.

تاره آن وقتها چند دسته سنی بودیم. پسرهای بزرگتر، خیابان اصلی را قرق می‌کردند برای فوتبال.

ما هم مجبور می‌شدیم از جلوشان با دوپرخه رد شویم. یا برویم ته کوچه بی ته، وسطی بازی کنیم و گل کوچک.

گاهی تیله و گردوبازی راه می‌انداختند و…

حالا اما، بچه‌ها جایی ندارند برای بازی

آن وقتا همه خانه ها تک واحد و حیاط‌دار بود.

حالا توی یک خیابان صد تا اپارتمان راه انداخته‌اند و هیچکس دیگری را نمی‌شناسد.

یک جای بازی برای بچه ها نیست که نه مزاحم بقیه شوند ونه کسی مزاحمشان.

دیروز توپشان را که انداختند، پاپی که زیاد سر و صدا کرد توپ را از پشت دیوار پرت کردم برایشان.
غروب دوباره سرو‌صدایشان می آمد.

بی‌قراری حیوان زبان‌بسته، مرا به حیاط کشاند.

شنیدم پچ‌پچه‌هاشان را.

دلشان می‌خواست پاپی را ببیند از طرفی می‌ترسیدند.

هم‌‌ می‌خواستند پرتقال بچینند. صدای کشیده شدن شاخه‌های بیرون مانده پرتقال را می‌شنیدم ولی قدشان به میوه‌ها نمی‌رسید.

سنگ می‌انداختند. انگار گردو بچینند. پاپی احساس خطر کرده بود و بیقراری می‌کرد.

این فصل خوردن پرتقال سبز نیمه ترش وقتی عطر پوستش را درهوا پخش می‌کند یک حال دیگر دارد، حق دارند طفلان معصوم.

ساعت از هفت گذشته‌بود در را گشودم و پرسیدم توپتان افتاده؟

یکیشان گفت:خاله آره.

آن دیگری گفت: خاله دروغ می‌گوید می‌خواستیم میوه بچینیم.

گفتم‌: آجر که پرت نمی‌کردین؟ اگر میوه می‌خواهید در بزنید.
‌بیایید داخل، خودتان بچینید.

گفتند از سگهاتان می‌ترسیم.

دفعه قبل، غیر از پاپی یک ژرمن غول هم اینجا بود که بچه ها را بیشتر از پاپی ترسانده بود.

خلاصه براشان میوه چیدم.

وقع رفتن یکیشان گفت می‌شود سگتان را ببینیم؟
یادخودمان افتادم یاد بچگی خودمان.

صدایشان می‌آید وقتی درمورد حیاط حرف می‌زنند.

برایشان جالب است که خانه دوتا در دارد. که ما از سه طرف مجبوریم صدایشان را تجمل کنیم.

که اینهمه درخت میوه دارد وسط اینهمه آپارتمان این حیاط برایشان تازه است.

دلم می‌خواست صاحب همه‌اش بودم و بهشان‌احازه می‌دادم هرروز بیاید اینجا بازی کنند.

میوه بچینند.

سگ را ببینند و با گلها عکس بگیرند.

امروز غروب دوباره در زدند و پرتقال خواستند.

پنج تا.

بهشان گفتم ما همسایه‌ایم ما رفیقیم. من به حرفتان گوش می‌‌دهم شما هم حرف گوش کنید.پاپی فکر می‌کند دزدید وقتی توپ را می‌کوبید به دیوار و سنگ می‌اندازید به درختها.

عذرخواهی کردند.

خاله ببخشید.

دلم برایشان سوخت.

یاد بچگی‌های سوخته و نسوخته خودمان افتادم.

ما خوشبخت‌تر بودیم با این حال. شاید .نمی‌دانم.

مطالب مرتبط

2 پاسخ به “ته کوچه بی ته”

  1. Avatar مریم دلجو گفت:

    چقدر قشنگ و دلنشین نوشتی..یاد کودکی بخیر..اینا رو باید کتاب کنی..هر کسی رو میبره به خاطراتش..همه ما کمابیش ازین خاطره ها داریمو وقتی چندخط میخونیم و میفهمیم به داستانمون نزدیکه تا اخرش میخونیمو کیف میکنیم..لذت بردم حسابی مرسی هدی

  2. Avatar فائزه افتخاری گفت:

    خاطراتت شیرین بود هدی جان. من خودم را در آن حس و حال پیدا کردم. حتی طعم ترش پرتقال‌های شمال رو هم حس کردم. عالی توصیف کردی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز