راه های خوشبختی قسمت‌اول

نزدیک به بیست ماه فرصت داشته ام شب و روز به چیزهایی فکر کنم،‌که برایم کم رنگ شده بودند،‌یا مفهوم تازه ای از تجربیاتم را درک کنم. هنوز اول راه تازه ام هستم.شبیه کسی که دوراهی را رفته و متوجه شده راه نزدیکتر و بهتری هم وجود داشته است. یا مسیر پیش رویش به مقصد […]

نزدیک به بیست ماه فرصت داشته ام شب و روز به چیزهایی فکر کنم،‌که برایم کم رنگ شده بودند،‌یا مفهوم تازه ای از تجربیاتم را درک کنم.

هنوز اول راه تازه ام هستم.شبیه کسی که دوراهی را رفته و متوجه شده راه نزدیکتر و بهتری هم وجود داشته است. یا مسیر پیش رویش به مقصد اشتباهی ختم‌می شود. با این همه اگر با اطمینان می گویم راهم‌ اشتباه نبود،به این دلیل است که عادت دارم از مسیرهم لذت ببرم وفقط به هدف فکر نمی کنم.برای من آنقدرها هم غیر قابل پذیرش نیست که دور بزنم و به همان دوراهی اول برسم وراه جدیدی را در پیش بگیرم.بجای اینکه به خودم‌ وکسانی که آدرس اشتباه داده اند فحش بدهم یا نگران طولانی شدن راه باشم.

همه ما درهرمرحله از زندگی شرایطی را تجربه می کنیم که گمان می شود بدترین حالت ممکن است.ولی وقتی چند سال بعد در شرایط سخت تر از پس مشکلات بزرگتر بر می آییم،‌قدرتی در درونمان کشف می کنیم که به نظرم همان قدرت تغییر است.

درواقع مشکلات و خوشحالی های هرکدام‌‌از ما به اندازه ظرف وجودیمان است.بنابراین تا زمانی که طرفمان را بزرگ‌‌ ‌نکنیم،هر رنجی را سخت تر درک می کنیم و به تبع آن،خوشحالی کوچکتری هم‌تجربه می کنیم.

خیلی ازما دربرابر تغییر مقاومتهای عحیبی داریم.خود من با وجود اینکه بخش عمده عقاید امروز را دوسال پیش هم داشتم،‌اما تغییر مسیر و فراموش کردن برخی عادات اصلا برایم‌ آسان نبود.

عادتها گاه کار و روزمرگی هایمان است. گاه انسانهایی که برایمان خیلی عزیزند. گاه موقعیت جغرافیایی،اجتماعی،اقتصادی.

ترک کردن هریک از عواملی که باعادت به آنها در وضعیت مناسبی قرار می گیریم،‌بشدت شبیه یک‌رژیم غذاییِ شکنجه آور،است.

اما یادمان باشد گاهی آنچه ما خوشبختی می پنداریم‌.‌یا نگران از دست دادنش هستیم،‌جای بزرگی از زندگی مارا اشغال می کند.

اگر خانه شما فقط پنجاه متر باشد یک نیم دست مبلمان کوچک برایش کافیست.اگر زیباترین مبلمان سلطنتی را هم‌ برایش بخرید،‌جز اینکه جای اضافه اشغال کند واجازه نفس کشیدن را از شما بگیرد،فایده ای ندارد. پس لازم‌است اول به فکر بزرگ‌کردن خانه خود باشید. یا یاد بگیرید چطور با تعقل به یک چیدمان زیبا و آرامبخش برسید. گاهی اوقات هم‌ برعکس این صادق است.

‌بعضی از انسانها،وموقعیت های اجتماعی هم درسرنوشت انسان،همانقدر جاگیرند.وقتی بهشان عادت کنی اجازه حضور هیچ انسان خوب دیگری را در زندگیتان نمی دهید.هرگز به موقعیت های بهتر اجازه ورود نمی دهید.

هرگز فکر نمی کنید خوشبختی مسیر دیگری هم دارد.شاید آدرسش را نمی دانید.

ماباید اجازه دهیم تغییرات دروجودمان جاری شوند.

معتقدم ‌اگر زمان تغییر فرا رسیده باشد و ما در برابر نشانه ها،به هر دلیل و شکلی مقاومت کنیم،‌تغییرات به اجبار اتفاق می افتند.واگر نتوانیم خود را آماده کنیم یا با آن بدرستی کنار بیاییم وهمچنان مقاومت کنیم،نتیجه چیزی جز ویرانی بعد از یک‌طوفان‌نخواهد بود.

خیلی ازما درطول زندگی به زعم دیگران افراد موفقی هستیم. باهوشیم،‌پرتلاش وقوی هستیم.اما برای رسیدن به نقش مورد علاقه بقیه بسیار زجر می کشیم.

تا جایی که فهمیده ام،تلاش با رنج و زحمت متفاوت است. به گمانم انسان وقتی خوشحال است که کاری را انجام دهد که برایش رنجی ندارد. اما اغلب ما انسانها فکر می کنیم تلاش مساوی زحمت و رنج است و برای رسیدن به موفقت بایدبه خودمان زحمت دهیم.

و نابرده رنج گنج میسر نمی شود به شکل خنده داری می شود، سر لوحه راهمان برای توجیه همه زجری که از دستاوردهایمان می کشیم.و ازین دست حرفها که درتاریخ و ادبیاتمان فراوان خوانده و شنیده ایم .

اما برای شروع یک ‌تغیر درست و به موقع،‌رها شدن از ترس ها و عادات در درجه اول اهمیت قرار دارد.

به گمانم تلاش ما باید صرفا مجموعه ای از اقدامات ما درجهت تحقق بخشیدن به درخواست های قلبیمان باشد. درغیر اینصورت یعنی خواسته ما اشتباه است یا لااقل از دل برنیامده. البته امیدوارم اینطور برداشت نشود که پس به خواست دلم هرکاری می توانم انجام دهم‌،‌حتی اگر باعث رنج دیگران باشم.

منطور من زمانیست،که کاری را با تلاش انجام می دهیم ولی احساس زحمت می‌کنیم،‌درچنین موقعیتی حتی اگر بهترین نتیجه را بگیریم آن کار، مال ما‌نیست. حالا هرچقدر که می خواهد دهان مردم را بشود با آن بست.
برای مثال من سالها درکارم آدم قابل قبولی بودم. اما این اقبال عام داشتن یا نزد خواص طبقه شغلی خودم پذیرفته شدن،‌لزوما بدون رنج میسر نشده بود.من همیشه هم از آنچه بدست می آوردم و راهی که برای بدست آوردنش طی می کردم خشنود نبودم.
به نوعی شاید بشود گفت همیشه خستگیش شیرین نبود.
باید سعی می کردم پاک دست باقی بمانم.‌ اما این پاکدستی به قیمت از دست رفتن درآمد محتمل زیادی بود.که آدم را در دوراهی بدی می گذارد. که هربار باید بگویی روزی رسان خداست وبروی به سمت آن راهی که وجدانت را درنهایت ندرد.
کم کم فهمیدم آنچه می خواهم،‌آن چیزی نیست که دیگران موفقیت می پندارند.
فهمیدم حاضرم برای نوشتن لایحه ای که پرونده اش را دوست دارم‌،‌اما درآمد کمتری دارد،وحق بزرگتری را احقاق می کند. تا صبح بیدار بمانم و احساس رنج نکنم،‌اما توک پایی تا دادگاه رفتن برای پرونده ای که دوستش ندارم،‌مرا از پا درمی آورد. گرچه به ظاهر موفقیت، آن است که تو ،‌یک پرونده مهم و گران مایه را به درستی پیش بری و درنهایت پول بیشتری به دست آوری. موفقیت تو را با قیمت خانه و اتومبیل ودفتر کارت وتعداد سفرهای خارجیت، یا برند و مدل ساعت و موبایلت می سنجند.
حالا بخصوص بعد از طی مسیر دشوار دوسال اخیر،‌‌من می توانم ساعتها بدون احساس رنج،حتی وقتی دستانم از شدت خستگی درد می گیرد و بی حس میشود،سوزنی به دست بگیرم و منجوق و مهره هارا کنار هم‌ بدوزم. یا با انبر سهه کاره‌ای سیمی را بپیچانم و سنگی را درجایش ثابت کنم وزیوری بسازم. ویا دوهفته هرروز بر نرمش براق ساتنی سفید،‌طرحی از سیمای یک دختر زیبا‌روی داستانهای خیام بکشم و نگران‌نباشم ‌که پاهایم خواب رفته اند.ودرتمام آن لحظات به چیز دیگری فکر نکنم.

می توانم ساعتها بنویسم.بخوانم، فیلم ببینم و کارهای جدید یاد بگیرم.گروه های جدیدی کشف کنم و با اعتماد بنفس بیشتری خود را آماده روزهای بهتری کنم.

اگرچه ماه ها،‌هربار که کارم‌ تمام می شد،‌با خود می گفتم، چطور اینهمه عشق به هنر را تمام سالها در دل خفه کرده ام‌ تا به موفقیتی از دیدگاه خانواده ام‌ برسم

و این داستان تکراری خیلی از همه آنهاییست که می شناسم چه دیده باشم‌یا نه…

هنوز اول راه تازه ام و می خواهم تجربه هایم را با شما درمیان بگذارم

 

مطالب مرتبط

یک پاسخ به “راه های خوشبختی قسمت‌اول”

  1. Avatar فرناز گفت:

    خیلی زیبا بود امیدوارم هرچه زودتر ادامه و قسمت های بعدی رو بتونم بخونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز