آمنه درباران

باران شدید شده وهوا سرد بود. آسمان قصد خوابیدن نداشت. رعدو‌برق خانه کاهگلی را به لرزه می آورد. تنها بود و همه جا تاریک. درآن ده یخ زده بالای کوه که زمستانها تقریبا خالی از سکنه می شد آمنه نقش نگهبان را داشت.به آتش زل زدو رفت به سالها قبل وقتی خیلی جوان بود. آبادی […]

باران شدید شده وهوا سرد بود. آسمان قصد خوابیدن نداشت. رعدو‌برق خانه کاهگلی را به لرزه می آورد. تنها بود و همه جا تاریک. درآن ده یخ زده بالای کوه که زمستانها تقریبا خالی از سکنه می شد آمنه نقش نگهبان را داشت.به آتش زل زدو رفت به سالها قبل وقتی خیلی جوان بود.
آبادی آنها حالا دیگر حکم ییلاق را داشت برای سکنه. بعد از آن زلزله مهیب که چیزی از خانه ها باقی نگذاشته بود و بیشتر مردم ده را کشته یا فراری داده بود. با این همه چند خانوار هنوز هم مانده بودند. دست تنگ بودندو غیر از کلبه ها وخانه های کوچک کاهگلیشان و چند راس گوسفند واحتمالا گوساله هایی که از صدقه سر بدنیا آمدن کودکانشان هدیه می گرفتند،‌آهی دربساطشان نبود. تا وقتی شاه نشین برو بیا داشت مردم عادی از قبل کار برای مالکان وگله داران چیزی بدست می آوردند. لااقل لباسهای دست دوم گیرشان می آمد که زمستان های سرد را سر کنند. کیسه های آردو حبوبات و شکر و روغن محلی را برایشان باقی می گذاشتند و سفره هاشان را با باقیمانده خوراکی هایی که از شهر سفارش می دادند رنگین می کردند. ولی از وقتی زلزله آمده بود همه این بساط برچیده شد. آنها که گله های عظیم گوسفند و املاک‌ فراوان داشتند به روستاهای پایین دست و وحتی جلگه مهاجرت کرده بودند. گروهی به منطقه ای ساحلی رفته وروستایی جدید تشکیل داده بودند. فقط تابستان ها آن هم چند روز وهفته برای فرار از گرماو شرجی و حشرات جلگه به کوه پناه می بردند. اغلب خانواده ها هنوز ماشین نداشتند و فقط خان ده زن و بچه اش ودوسه خانواده متموّل می توانستند زن و بچه هاشان را اول تابستان بعد از تعطیل شدن مدارس با ماشین به ده بفرستند.
گوسفندان را چوپانها زودتر و اوایل بهار می بردند. زنهاشان خانه ها را از قبل برای بازگشت خان و بقیه مالکین آماده می کردند. تابستانها که برف ها آب می شد و هوا به اندازه کافی گرم بود، در مسیر کم شتاب رودخانه جایی که تخته سنگی بزرگ مثل دیواره یک حوض سرعت آب را در پشت خود نگه می داشت، با قلوه ‌سنگهای بزرگ،آب بندی درست می کردند و زنها و بچه ها در آن به آب تنی می پرداختند. آب سرد بود اما آفتاب کوهستان تا وقتی ابری رویش را نپوشاند سوزنده است. زنها معمولا زودتر برای پخت و پزو رفت و روب از آب بیرون می آمدند و کودکان را به آمنه می سپردند. آمنه زنی جوان و تنها که کسی نمی دانست چند ساله است و اصل ونسبش کیست. همه خانواده اش را از دست داده بود بیشترشان را درهمان زلزله سخت. مردم ده هوایش را داشتند و احترامش می کردند. شیرزنی بود برای خودش. تنها ماندن درآن مرتفعترین روستای منطقه،که از آخرین آبادی پایین دست لااقل یک ساعت پیاده راه بود برای مردان هم آسان نبود. اما او که رازهای آن ده را در سینه داشت ،‌از خانه‌های همسایه هایش درغیابشان حفاظت می کرد و مراقب بود به کودکان ده آسیب نرسد. گاه در نقش چوپان،گوسفندهای باقیمانده را که به قشلاق و پایین دست نفرستاده بودند،به چرا می ببرد،‌گاه درنقش قابله کودکی را به دنیا می آورد. ده از اولین درمانگاه با ماشین لااقل چهار ساعت فاصله داشت. آن زمان که باید با اسب قاطر یا پیاده از جاده ای که پلی روی رودخانه اش نبود رد شوند،خیلی از زنها بین راه می زاییدند.البته اگر زنده می ماندند خوش شانس بودند.
آمنه، فرشته نجات ده بود. سالها قبل که هنوز یاغی گری در روستاها ودل کوه ها مرسوم بود‌، اوایل پاییزکه هوا حسابی سرد شده بود و بیشتر خانواده ها ده را ترک کرده بودند. یک ‌روز که تنها مردان باقیمانده هم به قصد آوردن آذوقه و مایحتاج به شهر رفته بودند. آمنه گله باقیمانده گوسفندان را ازچرا باز می گرداند که متوجه شد،‌دسته ای یاغی به ده بی دفاع حمله کرده‌اند. صدای تفنگهای مردان سیاه پوش که روی اسب های شیهه کش،نعره می زدند به گوشش رسید. باران می بارید و گرگ ومیش بود. قبلا هم وقتی نوجوان بود ازاین دست صحنه ها دیده بود. دیده بود که چطور حتی آن وقت که ده پرجمعیت بود، مردان سیاه پوش نقاب دار به خانه های مردم حمله کرده هرچه بدستشان می رسید غارت می کردند. دختران وزنان جوان را از خانه بیرون می کشیدند و بهم تعارف می کردند. چیزی دروجودش خالی شد. نمی دانست چند تا از زنان جوان ده هنوز درخانه ها مانده اند. پشت یکی از درختها پناه گرفت. باران شدت گرفته وهوا سرد و زمین لیز بود. هر لحظه امکان سر خوردن و سقوط به دامنه رودخانه داشت. همه وجودش را عرقی سرد فرا گرفت. دندانهایش شروع کردند به لرزیدن. صدای یکی از مردان سیاه پوش نقاب‌‌دار،‌‌را شنید که به سمت گله می آمد. نعره می زد و فحش می داد. انگار از دور آمنه را دیده بود.
آمنه جستی زدو بدون اینکه توجهی جلب کند خود را لابلای گوسفندان مخفی کرد. چهار دست وپا نشست وتا حد امکان خم شد،تا پایینترازقد گوسفندان باشد. چارقدش را از سر بازکرد تا رنگ گلهایش توجهی جلب نکند. در دلش صلوات می فرستادو خدا را صدا می کرد. درهمان حال که روح پدر و مادرش را به کمک می طلبید،خود را آماده می کرد،اگر مرد قصد تعرض داشت با سنگی به سرش بکوبد. مرد ناسزا گویان به سمت گله آمد. گوسفندها انگار خطر پیش روی آمنه را تشخیص داده بودند،‌حتی وقتی مرد به میانشان آمد و با دست شروع کرد به جستجو هیچ حرکتی نکردند. انگار می دانستند با هر حرکت و صدای اضافه،آمنه را لو خواهند داد. دست مرد مثل اینکه دارد خمیر نان را چانه می کند روی پشم گوسفندها می خزید. نزدیکتر شد. آمنه تلاش می کرد گوشه چارقدش را گاز بگیرد تا صدای لرزش دندانهایش که فکر می کرد تا آخر ده می رود، به گوش مرد نرسد. بدنش یخ زده بود. دستان مرد را روی سرش حس کرد. همانطور که دستش را روی پشم پشت گوسفندان می چرخانید،موهای خیس آمنه را لمس کرد. عجیب بود که بی توجه گذشت احتمالا اورا با یکی از گوسفندان اشتباه گرفته بود. لگدی به بچه بزی زد و یکی از گوسفندها را بغل کرد وبه سمت بقیه مردان برگشت. از ده هیچ صدایی نمی آمد .جز صدای سم اسبها و هی هی مردان که اسبهاشان را تشویق می کردند به رفتن. در حالیکه همچنان چند تیر بی هدف به سمت خانه های ده شلیک می کردند. حیوانات گله شروع به جست وخیز و سرو صدا کردند. انگار تازه نفسی کشیدند. آمنه اما هنوز می لرزید و جرات نداشت از پشت گوسفندها بیرون بیاید. خوش شانسی اینکه اغلب خانه ها خالی بود و از قبل چند تا از گوسفندها را جلوی یکی از آغل‌ها جمع کرده بودند. گوسفندانی که قرار بود فردا به قشلاق برده شوند. مردان سیاه پوش هرکدام دو گوسفند را با خود برده بودند. اگر قرار بود به گله او هم حمله کنند احتمالا جایش لو می رفت. و معلوم نبود چه بلایی بسرش می آوردند. به سمت خانه یکی از چوپانان که می دانست زن جوان ودخترسه ساله اش درخانه تنها هستند رفت. در خانه بسته بود. صدای گریه کودک را از آغل زیر ایوان شنید.
صدای کودک را دنبال کرد. پشت کپه های کاه،جایی که تاریکی اجازه دیدن چیزی نمی داد و کسی گمان نمی کرد بشود پنهان شد،روی انبوه پهن خشک،کودک بیچاره با صورتی کثیف آب بینی آویزان هق هق می کرد. کودک را درآغوش کشید. نگران ثریا بود،مادر کودک،اگر آزارش داده باشندچه؟بغض داشت خفه اش می کرد،دندانهایش هنوز می لرزیدند. اما نمی خواست درآن انبوه کثافات و سرما با کودکی درحال گریه،اشک بریزد. کودک را بین سینه و ژاکت پشمی خاکستریش جا داد و چارقدش را به دورش پیچید و درحالی که سعی می کرد سر نخورد از پله های چوبی لیز بالا رفت. درخانه از پشت بسته شده بود. انگار بخواهند نشان دهند ساکنانش درخانه نیستند.
به ثریا فکر می کرد. یعنی بلایی به سرش آورده ودرگوشه ای رهایش کرده بودند؟ جواب گل رحمت را چه میداد؟
‌اما‌ نه حتما وقتی صدایشان را شنیده،کودک را پنهان کرده و در را جوری بسته که یاغی ها گمان کنند خانه خالی است.
خاکسترآتش منقل هنوز گرم بود. نیمه کنده ای به داخلش انداخت تا گر بگیرد. ظرف آبی گرم کردو کودک را شست. نان و پنیری بهش دادو خواباندش. باید دنبال ثریا می گشت. اما در این تاریکی و تنهایی چگونه. اگر یاغی‌ها باز گردند چه؟
اگر ثریا خود کودک را آنجا پنهان کرده بود چطور هیچ صدای گریه اش را نشنیده بودند.
فانوسی برداشت، پتویی به دور خودش کشید سرش را پوشاند و به دل باران زد.کجایی ثریا آهای…
به پشت خانه رفت و جا که امکان پنهان شدن بود جستجو کرد. کمی جلوتر دره به رودخانه خروشان ختم میشد. گرچه شیب سرازیری و عمق دره،در قسمتهای مسکونی زیاد نبود. شاید ثریا نزدیک رودخانه جایی پناه گرفته. فانوس را بالا گرفت وبه لبه دره رفت فریاد کشید ثریا. رعدو برق هم گویی با او مسابقه داشت. ازدور صدای خفیفی شنید فکر کرد سگی گرگی یا حیوانی دیگر لابلای بوته ها تکان می خورد. چشم گرداند تا شاخه چوبی بردارد. بجایش سنگی برداشت. آمنه من اینجا هستم بیا کمک.
خداراشکر ثریا جان خدا را شکر.
زن بیچاره خیس و گل آلود بین بوته های خار دار گیر کرده بود. پاهایم انگار شکسته است. صورت و دستانش از خارهای انبوه بوته هایی که لا بلایش پنهان شده بود زخمی و خون آلود شده بودند. پاهایش دراثر پابرهنه دویدن روی سنگها پیچ خورده و در گل فرو رفته و چندبار غلت زده بود.
چیزی نیست قربانت شوم. حتما رگ ‌به رگ شده بیا به من تکیه بده. همان چند ده متر درآن زمین خیس گل آلود که شبیه باتلاق شده بودو بارانی که انگار کسی سطل سطل به رویشان می ریخت به قدر یک آبادی راه بود. به لبه ایوان که رسیدند گفت:آمنه مارال ،مارال را در آغل پنهان کردم بچه ام را پیدا کن.
نگران نباش خوابیده است.
کمک کرد از پله ها بالا رود. به اتاق که رسیدند کودک زیبا با صورتی که در شعله کم سوی اجاق وسط دیوار مثل برگ گل رز می درخشید، هنچنان خواب بود. دو زن همدیگر را در آغوش کشیدند و به صدای بلند گریستند. هنوز ساعتی از شب باقی بود و مردان ده هنوز برنگشته بودند.

هدی قلی پور

پانزدهم خردادنودونه

مطالب مرتبط

2 پاسخ به “آمنه درباران”

  1. Avatar مریم گفت:

    یه داستان پرجاذبه و فوق العاده بود. لذت بردم خیلی قشنگ همه صحنه ها رو به تصویر کشیدی هدی جات😊😊

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز