اجاره خانه

چند روزی به زمان اجاره ماهانه خانه باقی مانده بود. همیشه از نیمه ماه دلشوره پرداخت اجاره خانه به جانش می افتاد. این بار ترسش بیشتر بود. ته مانده درآمد پروژه اسفند‌‌‌ماه خرج خانه و اجاره آن چند ماه شده بود. عادت نداشت کسی را درجریان مشکلاتش بگذارد. آخرین بار دوسال پیش که،برای یک کار […]

چند روزی به زمان اجاره ماهانه خانه باقی مانده بود. همیشه از نیمه ماه دلشوره پرداخت اجاره خانه به جانش می افتاد. این بار ترسش بیشتر بود. ته مانده درآمد پروژه اسفند‌‌‌ماه خرج خانه و اجاره آن چند ماه شده بود. عادت نداشت کسی را درجریان مشکلاتش بگذارد. آخرین بار دوسال پیش که،برای یک کار غیر منتظره مبلغی پول لازم داشت، پدرو مادر با منت زیاد و سرکوفت آن را به حساب خواهرش واریز کرده بودند تا به او بدهد. بعد ازآن،هربار که به دیدنشان می رفت،به هربهانه ای موضوع پول را پیش می کشیدند. مادر دفترچه ای داشت که درآن صرفا پولهای خروجی خانواده را یادداشت می کرد.‌ وبدون توجه به اینکه دختر بیچاره دو‌روزی برای دیدنشان رفته،آن را پیش رویش می گذاشت وشروع می کرد به لیست کردن پولهایی که طی این چندسال هزینه کرده بودند. ازهزینه ترم اول دانشگاه گرفته تا پول پیش خانه و پولهای دیگری که برای بقیه خرج می شد به حسابش می نوشتند.هربار که اعتراض می کرد از همه این پولها که می گویی چیزی به حساب من واریز نشده با فریاد و اخم میگفت به هرحال من به حساب خواهرت می ریختم که باهم‌استفاده کنید.رنج دختر وقتی بیشتر می شد که دختر بیچاره بخش عمده درآمد خود را برای بازگرداندن دینش به پدرو مادر هزینه می کرد. اما این بدهکاری انگارپایانی نداشت. از سوی دیگر خواهر به سرش منت می گذاشت که اگر بخاطر او نبود پدر حاضر نبود برایشان خانه ای اجاره کند.نحوه صحبتشان طوری بود که انگار بخواهند تمام هزینه های دوران مدرسه ودانشگاه وهرچه برایش خرج کرده اند پس دهد.
دیگر جرات نداشت ریالی ازخانواده کمک بخواهد.وضعشان بد نبود اما نقدینگی زیادی نداشتند.ولخرج بودند و بدلیل مشکل پدر با شریکش سالها درآمد خوبی به خانواده وارد نمی شد. همه اینها پدرو مادر را تبدیل به آدمهای حسابگرو گوشت تلخی کرده بود. هربار که مادر کسی را معرفی می کرد تا برایش پروژه ای را اجرا کند،مجبور بود رایگان یا با کمترین دستمزد کار را به پایان برساند. درنهایت هم منتی به سرش می گذاشتند که کاری را به او محول کردند. مادر می گفت اگر بخاطر من به تو کاری محول نمی شد که پولی در نمی آوردی. گاهی یاد نامادری بدجنس سیندرلا می افتاد. دیدن وشنیدن چنین رفتارهایی درقصه ها هم ترسناک است.چه برسد اینکه مادر با دخترش چنین رفتاری داشته باشد.
صاحب کارش عملا نصف حقوق یک منشی را، بدون بیمه و مزایا،چند روز بعد از سررسید و با منت پرداخت می کرد‌. بخاطر نسبت فامیلی با مادرش،منتی هم بود که جای دیگر به این راحتی کار گیر نمی آوردی. می توانست در طول روز نقش منشی را بازی کند وعصرها وقتی بقیه کارمندان ومدیرعامل دفتررا ترک می کردند ازآن بعنوان دفتر کار برای قرار های ملاقات استفاده کند.
درآن چندماه که به اصرار مادر و با زبان بازی،آن خویشاوند مثلا دلسوز به این کار خسته کننده و احمقانه تن داده بود،هرروز بیشتر از قبل به خودش لعنت می فرستاد. هشت صبح تا هشت شب،‌‌فقط با نصف حقوق بدون بیمه. بدترین قسمت ماجرا این بود که مادر بجای دلداری و دلجویی میگفت:خدارا شکر کن بخاطر من درهمانجا مشغول کاری‌. ازسوی دیگر هرروز تماس می گرفت و اصرار می کرد《  برو درجای دیگرهم دنبال کار بگرد.درواقع معتقد بود او باید در دوجا کار کند》و کار اصلی خودد را زیر نظر یک موسسه دنبال نماید.قبل از این خواهرش هرچند ماه یکبار،درپرداخت ها کمک می کرد اما از وقتی تصمیم گرفت برگردد شهرستان،او مانده بود و خانه ای که از پس اجاره آن بر نمی آمد. روزهای سخت تر از این هم تجربه کرده بود. ولی آن چند روز وقتی حتی پول ثبت نام یک دوره ارزان قیمت رشته اش را که می توانست زندگیش را تغییر دهد نداشت. باقی مانده حسابش تا آخر ماه،کفاف خوردو خوراک و کرایه تاکسی را نمی داد و مجبور بود هرروز مسیر چهل و پنج دقیقه ای خانه تا محل کارش را پیاده طی کند،ذهنش بیشتر مشوش میشد. یکی از راه های آرام شدن ذهنش پرسه در کتاب فروشی های خیابان انقلاب بود.
دوروز تا موعد اجاره باقی بود.  پیش آمده بود که تا ده روز هم اجاره را نپردازد؛ صاحب خانه آدم محترم و با شرافتی بود و اعتراضی نمی کرد. ولی این بار دیگر تاب تکرار آن استرس دائمی که از نیمه هرماه شروع می شد نداشت. خسته و بی روح و درحالیکه به شدت به گذشته و آینده می اندیشید،وارد کتاب فروشی معروفی که عادت داشت همیشه با تعداد زیادی کتاب آن را ترک کند شد. درحال تورق کتابی بود، که دو تن از اقوام را دید. بدی حالش آنقدر مشهود بود که یکیشان پرسید،چرا سرحال نیستی؟
‌با لبخندی تلخ که سعی می کرد تلخیش را پنهان کند،پاسخ داد چیزی نیست،خوبم. کمی خسته ام کارامروزم سخت بود.به بهانه خستگی وعجله دعوتشان به کافه را رد کرد. درواقعیت اما خجالت می کشید ازینکه ته حسابش آنقدر خالی بود که نمی توانست پول میز را حساب کند. گرچه کافه های آن حوالی،‌‌با آن حال وهوای دانشجویی آنقدرها هم گران نبودند.ولی چطور می توانست با دونفر که حتما درحسابهایشان قدر قیمت خانه ای که او در اجاره یک ماهش مانده بود،پول داشتند،برود قهوه اسپرسو با کیک شکلاتی یا چیز کیک کاراملی سفارش دهد.
از عابر بانک مقداری پول برداشت وبه مبلغ باقیمانده حساب خیره شد. همچنان که در کوچه های خیابان انقلاب قدم میزد،وبه صدای آسمان که انگار دلش گرفته و هر لحظه قصد گریستن داشت گوش می داد. قبض را در دستشان مچاله و به بالا نگاه کرد. خدایا آبروی مرا حفظ کن. خدایا تا حالا نا امیدم نکرده ای ،این بار هم‌نا امیدم نکن. خدایا لطفا فرصت بده
یک ساعت بعد را همچنان درخیابان پرسه زد. راه رفتن یکی از راحت ترین و بی خرج ترین راه های آرام کردن ذهنش بود. دانه های درشت باران روی مانتوی سبز طوسیش مثل خالهای قهوه ای نمایان شد.سرعتش را بیشتر کرد. نفسی از عطر باران فرو داد و بی اختیاراحساس کرد خدا صدایش را شنیده است.چند دقیقه بعد،تلفنش زنگ خورد،شماره ای ناشناس.
الو شماره شما را از خانم فلانی گرفته ام. می خواستم برای کاری با شما مشورت کنم. مرد پشت خط مشکلش را مطرح کرد‌. هزینه کار را پرسید و درنهایت ساعت ملاقات را مشخص کرد. باید برای کار به مغازه او مراجعه می کرد. مغازه ای در بازار،راسته آهنگرها.فردا ساعت ده جلوی درمغازه مرد ایستاده بود.قرارداد ده دقیقه بعد امضا شد.نصف مبلغ به حسابش واریز شد.
بازار شلوغ بود و دختری جوان و تنها،آنجا کمی غریب می نمود. ته چشمانش لبخندی را نشان می داد که سعی می کرد از گوشه لبانش مخفی کند. به نگاه های هرزه دورو برش نگاهی نکرد. صداهاشان را نشنید،فقط تندو محکم دور شد. از بازار که بیرون آمد موجودی حسابش را که چک کرد،می توانست اجاره خانه را بپردازد. شهریه دوره هم جور شده بود. کمی هم باقی می ماند برای کمی نفس کشیدن…

هدی قلی پور

چهاردهم تیرماه نودونه

مطالب مرتبط

2 پاسخ به “اجاره خانه”

  1. Avatar فرناز گفت:

    خیلی زیبا نوشتین. یه جاهایی با نوشته تون اشک ریختم. چون خودم هم کار سخت انجام دادم تا بتونم مبلغی رو برای شروع زندگی جور کنم. و خدا هم کمک کرد و در کنارش یک وام گرفتم اما به دلایل شخصی نمی تونستم از مشکلاتم به خانواده بگم و شغلم را هم از دست داده بودم. و در آخر با اشتباه بانکی که کردم باعث شد تمام مبلغی که جمع کرده بودم و به خاطرش بدهکار بودم را اشتباهی واریز کنم و البته در تلاشم تا از حالت معلق خارج بشه و پس بگیرم. به هرحال خدا همیشه کنارمون هست و هیچ وقت ما را تنها نمی زاره. من امروز لبخند می زنم و می نویسم و از ته مونده مبلغی که برای شروع زندگیمون ته حسابم باقی مونده بود دوره هایی رو شرکت کردم که امیدوارم تحول زیبایی را با خودش داشته باشه

    • عزیزم این کامنتت خووش یه داستان کامل داره کاش بنویسیش بعنوان داستان و دقیقا درسته چقدر گاهی اوقات فشرده یشیم و ورز میایم ولی بعد خمیرمون تبدیل به چیزی. میشه که بی بدیله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز