تعامل با طبیعت وعناصر وجود

طبیعت کائنات عناصروجود درطول زندگی خیلی چیزهارا تجربه کردم که مرا و باورهایم را به چالش بکشد. روزهایی که خوشی ها مرا غافل کرد و سختی ها غمگین. درموقعیتهایی بودم که زور و اجبار به مومن شدن برسرم بود، یا آزادی مطلق من به شدت به نشانه ها باور دارم . به آثاری که اجزای […]

طبیعت کائنات عناصروجود

درطول زندگی خیلی چیزهارا تجربه کردم که مرا و باورهایم را به چالش بکشد.

روزهایی که خوشی ها مرا غافل کرد و سختی ها غمگین.

درموقعیتهایی بودم که زور و اجبار به مومن شدن برسرم بود، یا آزادی مطلق

من به شدت به نشانه ها باور دارم .

به آثاری که اجزای کائنات برهم میگذارند.

نیروی واکنشی جهان و انسانها.

درهمه دوره های مختلف زندگی ام افرادی آمدندو رفتند تا باوری مخدوش یا تردیدی به یقین تبدیل شود.

گاه از حضور درجایی عصبانی و دل چرکین شدم گاه بیش از حد شاد.

اما نه آنجا که از موقعیتم خشمگین بودم به ضررم شد. نه آنجا که خوشحالی کردم، سراسر منفعت بود.

در هر مقطع تحصیلی حتی اگر علاقه ای به آن نداشتم ،با کسی دوست شدم که باور دارم من درآن موقعیت درآن جغرافیا ،قرار گرفتم تا آن فرد سر راهم قرارگیرد.چون من یا او قرار بود بعدها درزندگی هم اثر بگذاریم.

چگونه احساسم درطبیعت دگرگون شد

من با آب وخاک و خورشید زندگی کردم

گلهایی که با رنگ خاصشان مرا به شعف می آورند

گلی بارنگ خاص که برایم مظهر امیدست

خورشید گرما بخش،آب زلال و خاک بخشنده دریک قاب

 

این چندماه دردوران کرونا به تعامی عجیب با طبیعت رسیدم.ارکان هستی را انگار بیشتر و ملموس تر درک کردم.

برای من که بیشتر از یک سال قرنطینه ایام بیماری را تحمل کردم ، ایام کرونا شاید یک مروراستثنایی بر آموخته هایم از دوران بیماری بود. به طور واضح میدیدم تحمل وانطباق با شرایط برای من، در این تنهایی تقریبا دائم مطلق چهار ماهه، ومحدود شدن به دیوارهای حیاط،ازآنهایی که تنها نیستند بیشتر است.دقیقا حس می کردم دارم درسهایی که از دوران بیماری گرفته ام حالا درعمل تمرین می کنم.

آموزشگاه زندگی

وقتی یک اتفاق مهم و سخت درزندگی می افتد فکر می کنیم آن اتفاق امتحان است یا بلا و مصیبت.وبسته به  دیدگاه مذهبیمان،تعبیری درذهنمان شکل می گیرد.اما بعد ازچندماه ازاتمام دوران درمان،فهمیدم آن روزهای سخت درواقع دوران آموزش بودند.

دورانیکه دست برقضا درآموزشگاهی پر از مدرس مهربان و دوست داشتنی و با مدیریت مطلق ویگانه خداوند سپری شد.‌

درواقع هربار که برخلاف تصور اولیه ام اتفاق تازه ای ، و تلخی جدیدی را تجربه می کردم.یادم می آمد که من در فلان روز، درآن دوره آموزشی ،درسی یاد گرفته ام که اینجا دراین موقعیت جدید، باید امتحانش را پس بدهم.

درواقع امتحان من بعد از درمان شروع شد.دردوران بیماری شما به طور غریزی به سمت معنویت می روید.نشانه ها شما را به کمال مطلق سوق می دهند.شما مهربانتر و احتمالا درستکار تر می شوید.سعی می کنید زیاد به مادیات نیندیشیدو …

اما دزدی که در زندان باشد معمولا مجالی برای دزدی نمی یابد.پس چطور می شود توبه اش را احراز کرد.

برای من هم این بینش ،البته اگر بتوانم با چنین جراتی آن را بینش بنامم،بوجود آمد که ما دردوران بیماری، یا یک غم بزرگ ناشی از هر فقدانی ، درواقع درحال آموزش هستیم نه امتحان.

عکس العمل های ما بعد از رفع بحران ناشی ازآن فقدان(سلامتی،پول،جایگاه شغلی،عزیزان ،وطن  و…)پاسخ ما به سوالات امتحانیست که خداوند از طریق کائنات ازما می پرسد.

با قرار دادن انسانهای جدید در مسیر زندگی ما ،با قرار دادنمان در جغرافیایی جدید،با نشان دادن قدرت طبیعت وسختی های اضافه و…

درطول دوران شیمی درمانی از آثار داروها ،دردها و التهابات دندان ومفاصل است.که بدلیل عدم  تحرک طولانی ،تشدید می شوند. و با کوچکترین ضربه یا فشار به مفصل ،میتواند آنچنان دردهایی را موجب شود که خواب را ازشما برباید.

طی چندماه اخیر من نیز چنین تجربه ای داشتم .دردهایی که درهر حرکت هنگام خواب،مرا بیدار می کردند.عملا مانع انجام کارها شده بودند و از دستانم تکه ای چوب بی مصرف پر از درد ساخته بودند.

اما باید کاری می کردم. نمی شدبازهم چندماه درد را درشرایطی که به دلیل خطرات کرونا ،امکان مراجعه به پزشک و انجام امور تشخیصی و درمانی هم نداشتم تحمل کرد.

چاره کار چه بود؟

باغچه خودرا ساختم

از اسفندماه فرصت داشتم خودم را سرگرم درست کردن یک باغچه کوچک کنم.تکه ای از بی حاصلترین و نامرغوبترین بخش خاک،که هرگز درمیان انبوه درختان وگلهای حیاط،‌بدان توجهی نشده بود.کسی به فکر کاشتن و احیاء آن نبود.شاید بدلیل موقعیت قرار گیری در نقشه زمین و مجاورت با دیوار و دور بودن از مسیر اصلی و کم بود آفتاب وهزار چیز دیگر همیشه محروم ازتوجه بود.

کاریکه کردم این بود:

شروع کردم با قلمه های شمعدانی و انواع رز که در اواسط زمستان درخاک قرار داده بودم صحبت کردن.لزوما نه با زبان ،با ذهنم.رشد آن گلها درآن خاک و در آن شرایط، درفصلی که زمان قلمه زدنشان تمام شده بود کمی سخت یا غیر ممکن بود.

اما من امید داشتم.اولین برگها که رشد کردند،خیالم راحتتر شد.هوا همچنان سرد بود و باران دائما می بارید.از گوشه و کنار حیاط ،گلهاو سبزیهای خودرو و قلمه گلهای دیگر را جمع آوری می کردم و درآن باغچه می کاشتم.

هرروز دوبار درنهایت صبر نگاهشان می کردم و ازشان میخواستم مقاوم باشندو بیدار شوند.

بعد ازچندماه وقتی بارانهای طولانی مدت تمام شد، با گرمتر شدن هوا دراواخر اردیبهشت گلهای من شروع کردند به حرف زدن.

اولین غنچه رز سفید که باز شد،پنج صبح بدون دلیل به حیاط رفتم .انگار صدایم کرده بود تا اولین نفری باشم که زیبایی بی وصفش را می بینم.همچون نوزادی زیبا و شیرین.

واین وقتی جالبتر است که بوته های دیگر گل رز، در قسمتهای دیگر حیاط پر از گل بودند‌.اما انگار برای من آن باغچه و گلهایش مهد کودکی بود که مسئول مراقبتشان هستم.

آری من با زمین، گلها و خورشیدو ماه حرف میزدم .

روزی دوبار به گلهایم‌آب میدادم.نوازششان می کردم و روی صندلی می نشستم و بهشان زل می زدم.

گاهی یادم می رفت به چیز های دیگر فکر کنم.صداهای دیگر را بشنوم یا چشم به چیز دیگری بدوزم.انگار زمین وگلها مرا جادو می کردند.برای من که همیشه هزاران فکر همزمان درسر داشتم‌‌،‌لحظه های زیادی نیست که این خالی بودن ذهن از اضافات را تجربه کنم،‌مگر با کارهای خاص مورد علاقه ام‌.

انگار حضورم درآن موقعیت خاص که زاییده اوضاع جسمی و کرونا بود،دلیلی مشخص و زیبا داشت.

من باید درس امید می گرفتم و درامتحان صبر شرکت می کردم.باید دوباره به کودکیم بر می گشتم.

آری من از کودکی با ماه حرف می زدم.گربه هارا به گوش کردن وا می داشتم و برایشان درد دل می کردم. از گلها میخواستم برایم دعا کنند.پا پرهنه در گِل وسنگریزه های کنار رودخانه یا باغچه راه می رفتم.و گل بازی وسفال سازی بزرگترین آرامش را به من می داد.

چیزی در وجودم تغییر کرد

چیزی درونی شد و درعین حال ازدرونم چیزی به بیرون جهید

گرچه به نظر عده ای مسخره می آید.ولی یک روز که درکنارباغچه ام مشغول انجام چند حرکت سبک تای چی ،که به تازگی یاد گرفتم بودم،چشمانم را بستم و به حس عمیقی که از وزش باد به صورتم درک کردم اندیشیدم.

درهمان لحظه چیزی را دردرون خود تغییر یافته دیدم.عناصر وجود را در درونم

حس کردم.

آتش

 

من درطول روزهای سردو بارانی ،‌با برپا کردن آتشی کوچک و تماشای باران ،در کنار گیاهان تازه رویده  باغچه ام ،آرام می گرفتم.

باران

شبها با صدای باران و موسیقی که از برخوردش با سقف،پنجره ،برگهای درختان و زمین ،بوجود می آمد ،به خواب می رفتم وروزها درحیاط به تماشای بقایای زیبایش بر گلها می نشستم.چه لذتی بالاتر ازدیدن برگهای شمعدانی های تازه روییده در نوازش باران.

زمین وخاک

درطول روز اگر جسمم یاری می کرد،به گلهایی که در سراسر خانه پشت همه پنجره ها ،جا خوش کرده بودند،سرکشی می کردم.در حیاط قدم می زدم و زیر تک تک درختان ،خاطراتم را مرور می کردم.

درخت انجیری که برایم نمادی از صبرو امید بود، با ولع تماشا می کردم و هرروز منتظر پربرگ تر شدنش بودم.

من با زمین حرف می زدم و او صدای مرا می شنید و با فرزندانش جوابم را می داد.

خورشید

هوا که گرم شد خود را به آغوش خورشید سپردم .زیر آفتاب سوزان می نشستم و یک روز فکر کردم، می توانم از او بخواهم تا دردهایم را از بدنم بیرون بکشد.

آری درست است که کمبود ویتامین دی ‌و رطوبت زیادو سردی هوا و…باعث دردهای مفصلیست و وجود آفتاب کاهنده آن ‌،اما درمورد من فقط آن علایم ،نگران کننده نبودند.

من تمام علایم عود بیماری ،تبهای غیر عادی و بیحالی شدید را تجربه می کردم.هرآنچه به طور قطع در دوران قبل از تشخیص سرطان درمن بیدار شده بود.

باد

یک روز که در آفتاب مثل گربه ای شاد و خسته لذت می بردم،نوازش باد احساس خاصی را در من ایجاد کرد.

درواقع آن روز برای اولین بار با آنهمه عمق به احساس خاصی که برخورد نسیم با تنم در تکمیل تعاملم با طبیعت بوجود می آورد پی بردم.

نه اینکه همه اینها را قبلا حس نکرده باشم .مگر میشود کسی پیش از این ،لذت بی همتای ترکیب عناصر طبیعت را حس نکرده یا درآن نیندیشیده باشد؟مگر می شود درطول زندگی نشانه هایی از طبیعت دریافت نکرده باشیم.

اما من هرگز این را حس نکرده بودم که عناصر طبیعت می توانند با زبان ما انسانها هم سخن بگویند.

من دردشدید غیر عادی بدنم را،رفته رفته،با مرهمی از همین حس و باور به قدرتش از بین بردم.

اما راستش را بخواهید، دلیل نوشتن اینها متقاعد کردن افراد برای مدیتیشن،مراقبه،یا ایمان آوردن به خدا یا قدرت برتر و …نیست.

هرگز دراین مسیر سعی نمی کنم دیگران را متقاعد کنم.

همانطور که نمی شود درمورد وجود خدا یا باورهای دینی با بقیه بحث کرد.

ما همه از یک‌منشا واحد، با ظرفهایی متفاوت نمود پیدا می کنیم و همچنان درهمان منشا درکنار هم‌هستیم .این قالبهای ماست که مارا متفاوت جلوه می دهند.اندازه هامان ورنگهامان.

معتقدم، جهانی دردرون همه ماست ،نمونه ای  ازجهان بیرون.و  با اینهمه ما فقط بخشی ازکلیم نه همه آن .(نمیدانم سالهای بعد ، اگر همچنان دراین‌قالب زمینی زنده باشم نظرم چه تغییری می کند؟)
بنابراین هرکسی خودش درمرحله ای از زندگی به آن یگانگی وجود درونی و بیرونی خواهد رسید.

برای هرفرد بسته به اتفاقات زندگی، درزمانی متفاوت .

آیا می شود دیگران را به همسویی با طبیعت واداشت؟

باور دارم ،افرادی که بلافاصله و صرفا با شنیده هاو مطالعه تعدادی کتاب یا مقاله،و دیدن چند فیلم و کلیپ و آموزش های تئوری،وارد مسیر تعامل با کائنات یا کشف درون شوند. بیشتر از اینکه واقعا به یکسان سازی بیرون و درون خود رسیده باشند،صرفا آموزش دیده اند تا یک برنامه ازپیش تعیین شده را مثل یک دانشجو یا هنر آموز انجام دهند.

دیروز کسی با من سر اثبات اینکه برای رسیدن به این مسیر بایدحرکت کردو دانش داشت بحث می کرد.من متوجه ربط حرفهایمان نشدم و بحث را ادامه ندادم.به نظرم کسی که عمیقا به باوری می رسد، آن را بیان نمی کند مگر زمانیکه درعمل به اجرا گذاشته و نتیجه را دیده باشد.

تجربه به من آموخت افرادی که بلافاصله سعی درباور گفته های دیگران وآموزه ها دارند،هرگز ذهنشان را به چالش نمی کشند.

اینها معمولا متعصبانه تلاش می کنند اعتقادات درونی نشده خود را، به خورد دیگران دهند.وبقیه را متقاعد کنند،وارد مسیرمورد نظرشان شوند.اما معمولا عده قلیلی که ذهن خود را درباور این شرایط به چالش می کشند و دیرتر باورش می کنند، درنهایت ثابت قدم و مطمئن تر ازآن بهره می گیرند.

آیا فرادرمانی بدرد ما می خورد؟

من اطلاعات چندانی دراین زمینه ندارم،راستش را بخواهید افرادی که آن را به من پیشنها می دادند،اغلب افرادی بودند که عقاید وافکارشان،و ارتعاشات وجودیشان را خیلی نزدیک به خود حس نمی کردم.
و هرگز به سمتش نرفتم.چون آنهایی که  پیشنهادش داده بودند را شبیه رباتهایی یافته بودم.که مطالب را از حفظ و طوطی وار تکرار می کردند.

اصلا چطور ممکن است یک مسئله متا فیزیک و روحی ومعنوی که از اثر مادی وغیر مادی وجود نشات گرفته است،در دونفر شبیه هم ‌باشد.و عینا از سوی افراد مختلف مطرح شود.

هیچ قانون درونی را نمی شود تعمیم داد.دنیای هریک ‌از ما درعین منشا واحد نظم‌متفاوتی دارد.برای همین است که در ظاهرو صورت هم بروز متفاوتی داریم.هیج دوچهره ای هیج دو اثر انگشتی ،هیج دو صدایی عینا یکسان نیست.ما متفاوتیم گرچه از یک‌ وجود مطلق بی نظیر با ظرفهایی غیر یکسان تشکیل شده ایم.

مطالب مرتبط

4 پاسخ به “تعامل با طبیعت وعناصر وجود”

  1. Avatar زهرا پورمهدیان گفت:

    سلام هدی جان
    خیلی خیلی قشنگ می نویسی. اینکه از باورهات و چالش های ذهنی ات می کی جالبه برام. باغچه ات، صحبت کردنت با عناصر طبیعت هم دوست داشتم.
    بدرخشی قشنگم

  2. Avatar آفاق گفت:

    وقتی از باغچه و حرف ردن با گربه ها و غرق شدن تو یک‌گل و یا حرف زدن با باد و خورشید میخوندم انگار داشتم خاطرات نوجونی خودمو میخوندم و دلم پر کشید برای خونه ی مادریم و اون دوران.
    من یک ماه آخرین تزریقمو انجام دادم و هفته آینده قراره سی تی اسکن شم تا ببینن نتیجه دوره شیمی درمانیم جی بوده و برای ادامه کار تصمیم بگیرن.
    دردم یه هفتس زیاد شده و هم ثانیه دارم فکر میکنم چه درسی و باید بگیرم از این بیماری که هنوز نکرفتم و هنوز درد دارم.
    باغچت و بوی خنک آب و خاک توی سایه متونه هر مرده ای و زنده کنه ولی من متاسفانه امکان داشتن باغچه رو ندارم.
    خیلی خوب میکنی که مینویسی
    امیدوارم منم بتونم این وقت و‌برای خودم پیدا کنم که بنویسم و یا برم تو طبیعت .چون من تنها زندگی میکنم اکثر وقتم به غذا پختن و‌کارای اداری و خونه که باید انجام بشه میگذره .
    عزیزم برات آرزوی سلامتی همیشگی دارم 🙏🏻❤️

    • عزیزم این روندی هست که طولانی اما اجتناب ناپدیره این بیماری یا هر مسیله ای به زندگیمون رنگ جدید می بخشه .حتی اگر باغچه ندارید با چندتا گلدون این تعامل رو بدست بیارید.یا حالتون که بهتر شد به پارک‌ برید.منم سالها دور بودم از باغچه ارزوی سلامت کامل دارم براتون همه نا ادمهای قدرتمندی هستیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز